Home / سیرت پیامبر / روایت رحلت رسول الله(ص) از زبان امّ المؤمنین

روایت رحلت رسول الله(ص) از زبان امّ المؤمنین

روایت رحلت رسول الله(ص) از زبان امّ المؤمنین
▫️▫️▫️

امّ المؤمنین عائشه -رضی الله عنها- می فرماید: فاطمه دختر پیامبر وارد اتاقمان شد که پس از دیدن آن اوضاع او را گریه گرفت زیرا پیامبر خدا -صلی الله علیه وسلم- هرگاه او را می دید بر می خاست و وسط دو دیدگانش را می بوسید اما اکنون قادر نبود چنین کند! ..
رسول خدا گفت: نزدیکم بیا فاطمه؛ و چون نزدیک شد در گوشش چیزی نجوا کرد و به سبب آن گریه ی فاطمه دوچند شد، وقتی رسول الله فاطمه را گریان دید، دوباره گفت نزدیک شو فاطمه، و اینبار چیزی در گوشش زمزمه کرد که فاطمه خنده بر لب گرفت…

پس از وفات آنحضرت -صلّی الله علیه و سلّم- از فاطمه جویای سبب گریه و خنده اش شدم؛ او گفت: “پیامبر -صلی الله علیه و سلّم- مرتبه ی نخست برایم گفت من امشب وفات خواهم کرد! با این خبر جانکاه، بی امان گریه ام گرفت؛ موقعی که مرا گریان دید، گفت: تو نیز اولین فرد خانواده ام هستی که به من خواهی پیوست، که سپس با این خبر خوشایند خنده ام گرفت…

القصه..
پیامبر خدا -صلی الله علیه و سلّم- گفت:”بیرون روید ای کسانی که نزد من هستید؛ و سپس گفت: نزدیکم بیا ای عائشه، آنگاه پیامبر خدا بر سینه ی همسرش می خُسبد و دستش را به سوی آسمان بلند نموده می گوید:”البته که والاترین یار، البته که بلند مرتبه ترین یار”
حضرت عائشه -رضی الله عنها- می گوید: من دانستم که به رسول خدا حق انتخاب (زندگی یا وفات) داده شده…

آنوقت جبرئیل -علیه السلام- وارد خانه شده بود و گفت: ای رسول خدا -صلی الله علیه و سلم- ملک الموت پشت درب خانه است و اجازه ورود می خواهد که امّا تا کنون از هیچ انسانی اجازه نگرفته!.؛ رسول خدا گفت: اجازه اش بده ای جبرئیل؛ آنگاه ملک الموت به حضور رسول خدا -صلی الله علیه و سلم- آمد و گفت: درود و سلام برتو ای رسول خدا،مرا پروردگار گسیل کرده تا به شما حق گزینش بدهم که خواهی زندگی کنی یا خواهی بسوی خداوند بروی!؟
رسول خدا گفت:”البته که والاترین یار، البته که بلند مرتبه ترین یار”؛ آنگاه ملک الموت بر سر مبارک آن حضرت -صلی الله علیه و سلم- ایستاد و گفت: ای روح پاک محمد بن عبدالله،(از کالبد) بیرون آی و برو بسوی خوشنودی خدا و بهشتش که خداوند از تو خوشنود است و نه خشمگین..
امّ المؤمنین می گوید: آنگاه دست پیامبر بی حرکت شد و زمین افتاد و سر مبارکش روی سینه ام سنگین گشت؛ که دانستم پیامبر رحلت نموده است، آن هنگام بسیار سراسیمه شدم و ناتوان، جز اینکه از اتاقم بیرون شوم و از درب خروجی ای که به سوی مقتدیان مسجد گشوده می شد،آنان را به این حادثه ی جانسوز مطلّع سازم، پس از خبر وفات رسول الله، مسجد از فرط گریه ها و ضجّه های مسلمین گویی انفجار کرد..

این علی بن ابی طالب بود، او با این خبر زمینگیر شد و اندوهگین گوشه ای نشست؛ آن هم عثمان بن عفّان بود، همچون بچه ای که توان ایستادن ندارد، دستش را از راست و چپ می گرفتند که نیفتد…
این نیز عمر بن خطّاب بود که شمشیرش در هوا می چرخید؛ او می گفت هر که گوید رسول الله مرده، من گردنش را خواهم برید؛ او حتماً به ملاقات پروردگارش رفته مانند موسی، و بزودی بر می گردد و کسانی که او را مرده تلقّی کرده اند، خواهد کشت..
امّا آنروز استوارترین فرد، ابوبکر صدّیق -رضی الله عنه- بود که آمد پیش جسد مبارک رسول الله (ص) و او را در آغوش کشید و گفت: آه در فراقت ای دوست خدا، و ای برگزیده ی او، آه در نبودت ای محبوب پروردگار و فرستاده اش… سپس او را بوسید و گفت: چه زیبا زیستی و چه پاک رحلت کردی ای رسول الله.‌. و از اتاق بیرون شد و فریاد بر آورد: آگاه باد هر که محمّد را می پرستید، او اینک مرده است و هر که خدا را می پرستد بداند که خداوند، پیوسته زنده و پابرجاست..
در این هنگام شمشیر از دست عمر بن خطّاب -رضی الله عنه- افتاد؛ او (عمر) می گوید: آنوقت فهمیدم که رسول الله حتماً وفات کرده است؛ سپس رفتم در پی جایی خلوت که تنهایی در فراق یار بگریم و ناله سر دهم..

آنروز بالآخره رسول الله -صلّی الله علیه وسلّم- دفن شد، حضرت فاطمه با حسرت می گفت: چگونه دلتان می آید که خاک بر روی مبارک رسول الله -صلی الله علیه وسلم- بریزید؟!
باری او ایستاد بود و خبر وفات پیامبر را به گوش مردم می رساند و می گفت: آه، پدرم، پروردگار دعایش را پذیرفت، آه، پدرم، بهشت فردوس جایگاهش گشت، آه پدرم، خبر وفاتش را به جبرئیل خواهیم رسانید…

▫️▫️▫️
ترجمه: داوود یعقوبی

نظر بدهید

آدرس ایمیل تان نمایش داده نخواهد شد.

Show Buttons
Hide Buttons