Home / سیرت پیامبر / بشری به تمام معنا و شخصیتی بزرگ

بشری به تمام معنا و شخصیتی بزرگ

بی تردید هنگامی که ما درباره محمد – صلى الله علیه وآله وسلم – پیامبر اسلام، سخن می گوییم، از بزرگترین شخصیتی که تاریخ قدیم و جدید به خود دیده است صحبت کرده ایم و این حکم نیز بی جهت صادر نشده است. پس بی تردید کسی که زندگی نامه او را بخواند، اخلاق و رفتار او را بشناسد، و از تعصبات دینی و جهت گیری های شخصی اش رهایی یابد، صحت این قضیه برایش ثابت می شود. قطعاً افراد منصف غیر مسلمان بر این امر گواهی داده اند. استاد حسن علی – رحمه الله – در مجله نور الإسلام می نویسد: یکی از دوستان برهمایی(۱) او بدو گفته است: من پیامبر اسلام را بزرگترین و کاملترین مرد جهان می دانم. استاد حسن علی از او پرسید: چرا در نظر شما پیامبر اسلام کاملترین مرد جهان است؟ وی در پاسخ گفته است: زیرا من در رسول الله – صلى الله علیه وآله وسلم – صفات گوناگون و فضایل اخلاقی فراوان و خصلت های پسندیده بی شمار می بینم که هرگز ندیده ام که در تاریخ جهان، این صفات همزمان در یک نفر وجود داشته باشد: وی پادشاهی بود که همه سرزمین هایش تحت اطاعت و تسلط او قرار داشتند و آن گونه که می خواست بر آنها حکمرانی می کرد. با این وجود خودش بسیار متواضع بود. معتقد بود که از خود هیچ چیزی ندارد و همه امور در دست خداوند است. می بینید او در میان ثروت فراوان زندگی می کرد و شترهایی با بار خزائن و کالاهای قیمتی به مرکز حکومتش می آمد، اما در همان حال او نیازمند باقی می ماند و برای مدت ها در خانه او برای پختن غذا، آتشی روشن نمی شد و چه بسیار که از شدت گرسنگی به خود می پیچید. او فرمانده بزرگی بود که تعداد کمی نیرو با امکانات و ساز و برگ اندک را در جنگ با هزاران نیروی کاملاً مسلحِ دشمنان رهبری می کرد و آنها را به شدت شکست می داد. و ایشان بسیار صلح طلب بود. با قلبی مطمئن و روحی آرام و سینه ای فراخ شرایط آتش بس را می پذیرفت در حالی که هزاران صحابی شجاع، نیرومند، دلیر و با غیرت همراه او بودند. و ایشان قهرمان شجاعی بود که به تنهایی در برابر هزاران نفر از دشمنانش مقاومت می کرد و به تعداد فراوان آنان اهمیتی نمی داد. با این وجود او دارای قلبی مهربان، رؤوف و دلسوز بود که از ریختن یک قطره خون ابا داشت، در حالی که فکر او به همه امور شبه جزیره عربستان و تمام جهان مشغول بود، از امور خانه، همسران، فرزندانش و فقراء و نیازمندان مسلمان غافل نبود.

حتی به امور مردمانی می پرداخت که آفریدگارشان را فراموش کرده و با او دشمنی کرده بودند، اما او بر اصلاح آنان اصرار داشت، در مجموع او به امور همه جهان اهمیت می داد. علیرغم این او به سوی خدایش رو کرده و از دنیا دل بریده بود. اگر چه او در دنیا زندگی می کرد، اما در حقیقت در آن غرق نشده بود. زیرا قلبش فقط از آن خداوند و امور مورد رضای او بود. هیچگاه به خاطر خود از کسی انتقام نگرفت و همواره برای دشمنانش دعای خیر می کرد. اما از دشمنان خداوند در نمی گذشت و آنها را رها نمی کرد. همواره کسانی را که در راه خداوند مانع به وجود می آوردند، اندرز و آنها را از عذاب جهنم بیم می داد. او در دنیا زاهد و پارسایی بود که شب برای عبادت و مناجات بیدار می شد. چنانچه در صفات و ویژگی های او آمده است: او سربازی شجاع، جنگجویی مبارز، پیامبری آینده نگر و فرستاده ای معصوم بود. در همان حالی که می بینید او یک فاتح و فرمانده کشور گشا و چیره است، مشاهده می کنید بر روی حصیری از برگ خرما می خوابد و بر بالشی از لیف خرما تکیه می دهد. این در حالی است که باید او را پادشاه و رهبر اعراب و سرزمین هایشان نامید، در همان حالی که خانواده اش در فقر و نیاز شدید به سر می برند، اموال فراوانی از مناطق مختلف شبه جزیره عربستان به سوی او آورده می شود. در گوشه مسجدش روی هم انباشته می شود. در همان حال دختر و پاره جگرش فاطمه به سوی او می آید و از رنجی که به علت حمل مشک آب و آسیاب کردن غلات در خانه تحمل می کند تا جایی که بر دست ها و بدنش اثر گذاشته به پدر شکایت می کند. در همان روز پیامبر غلامان و کنیزانی را که خداوند پس از پیروزی در جنگ به او ارزانی داشته در میان مسلمانان تقسیم می کند. سهم دخترش از آنها فقط کلماتی است که به او یاد می دهد، چگونه به وسیله آنها خدایش را بخواند. روزی دوستش عمر به پیش او می آید به اتاقش نظری می افکند.

در آن فقط حصیری از برگ خرما می یابد که پیامبر روی آن دراز کشیده و بر پهلوهایش تاثیر گذاشته است. همه آنچه در اتاق است عبارت است از صاعی (مشتی) جو که در ظرفی است، در کنار آن مشکى از آب بر چوبی آویزان شده است. این همه آن چیزی است که رسول الله – صلى الله علیه وآله وسلم – در اختیار داشت، آن هم در روزی که بر نیمی از اعراب حکومت می کرد. زمانی که عمر این را دید نتوانست مانع جاری شدن اشک هایش شود. پیامبر – صلى الله علیه وآله وسلم – از او پرسید: عمر، چرا گریه می کنی؟ گفت: چرا گریه نکنم در حالی که قیصر و کسری از نعمت های دنیا بهره می گیرند و لذت می برند، و رسول الله – صلى الله علیه وآله وسلم – فقط آنچه را که می بینم در اختیار دارد؟ پیامبر – صلى الله علیه وآله وسلم – فرمود: ای عمر آیا دوست نداری که آن بهره کسری و قیصر از نعمت های دنیا باشد، و آخرت فقط از آن ما و نه دیگران باشد.

هنگامی که پیامبر – صلى الله علیه وآله وسلم – با نیروهایش مکه را به محاصره در آورد تا آن را فتح کند ابوسفیان در کنار عباس، عموی پیامبر – صلى الله علیه وآله وسلم – بود و به مجاهدان مسلمان نگاه می کردند که پرچم های فراوان در پیشاپیش آنان حرکت می کرد. ابوسفیان که همچنان مخالف اسلام بود، از فراوانی تعداد مسلمانان و پیوستن قبایل مسلمان به آنان و جاری شدن آنها بر دامنه های مکه همانند سیل بدون مانع دچار وحشت شده بود به عباس گفت: برادرزاده ات پادشاه بزرگی شده است! عباس که به گونه ای دیگر به این امر می نگریست، گفت: این پادشاهی نیست. ای ابوسفیان! این نبوت و رسالت است.

عدی بن حاتم الطائی ـ که پدرش در جود و سخاوت و بخشش زبانزده همگان بود ـ رهبر قومش بود. او در حالی که هنوز مسیحی بود، در مجلس رسول الله – صلى الله علیه وآله وسلم – حضور یافت و احترام و بزرگداشت پیامبر – صلى الله علیه وآله وسلم – توسط یارانش را در حالی که هنوز اسلحه و ساز و برگ دفاع به تن داشتند، ـ دید. درباره امر پیامبری با پادشاهی دچار تردید و اشتباه شد و با خود پرسید: آیا این فرد پادشاه است یا پیامبر خدا؟ در همین هنگام زن فقیری از کنیزان مدینه به پیش پیامبر آمد و گفت: ای رسول الله من می خواهم رازی را به شما بگویم. پیامبر – صلى الله علیه وآله وسلم – سپس با او برخواست و نیاز او را بر آورده کرد. زمانی که پسر حاتم طایی این تواضع و فروتنی فراوان پیامبر را دید، در حالی که او در میان یارانش عظمت و بزرگی یک پادشاه را دارد، تاریکی باطل برای او آشکار و حق واضح شد و اطمینان پیدا کرد که این امر یکی از رسالت های خداوند است. به همین دلیل به سوی صلیبش دست برد و آن را بیرون انداخت و به همراه یاران پیامبر – صلى الله علیه وآله وسلم – وارد نور اسلام شد.

برگرفته از کتاب: (محمد رسول الله) نوشته: عبدالرحمن بن عبدالکریم الشیحه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)بنا به باور هندوان، براهما را پنج دست و چهار سر بود که شیوا یکی از سرهای وی را برید. در شمال هند، او را با ریش سفید تصویر می‌کنند. بنا به باور هندوان، هر یک از دستهای براهما نمایانگر یک جهت جغرافیایی یا یک بخش از وداها است. در هند، پرستشگاههایی هست که برای پرستش براهما بنیاد گشته‌اند؛ برجسته‌ترین این پرستشگاهها، پرستشگاه پوشکار در ایالت راجستان هند است. {ویکی پدیا دانشنامه آزاد}

نظر بدهید

آدرس ایمیل تان نمایش داده نخواهد شد.

Show Buttons
Hide Buttons