تا آن جا که به شخصیت رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  مربوط است، قیافه شناسان عرب از همان کودکی با دیدن شکل و شمایل، وضع و هیئت، نشست و برخاست، رفتار و گفتار و اخلاق شایستۀ وی می گفتند این شخصیت فوق العاده ای است که در خانواده ی عبدالمطلب متولد شده است.

اظهارات مادر گرامی، جد بزرگوارشان، کاکا و مادر رضاعی پیامبر در تاریخ محفوظ است که تبیین کننده ی این امرند که کسانی که از همان خردسالی رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  را از نزدیک می دیدند در وی عظمت و روشنی احساس می کردند. مثال هایی نیز وجود دارد که بیگانه ای با دیدن چهره ی رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  فریاد می کرد که سوگند به خدا این چهره ی یک انسان دروغین نمی تواند باشد. هنگامی که رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  پا به سن جوانی گذارد، وضع به گونه ای بود که مردم قبیله و شهر تحت تأثیر شخصیت وی قرار می گرفتند. مردم بدون اختیار برای او احترام قایل می شدند؛ چرا که او را از سطح عمومی جامعه ی خویش بسیار بالاتر می دیدند. وجاهت، وقار، سنجیدگی و جدیت، طبع بلند، پاکیزگی، بزرگ منشی، سیرت و زندگی بی آلایش وی آن قدر روشن بود که همه ی کسانی را که با او برخورد و ارتباط داشتند، وادار می کرد به او با دیده ی احترام بنگرند. این رعب و تأثیرگذاری در آن هنگام که در اثر مطرح شدن دعوت اسلامی، قریشیان دشمن جان او شده بودند نیز برقرار بود. گر چه گاهی از شدت عداوت و فرط کینه کنترل خود را از دست می دادند و نسبت به وی بی احترامی های بزرگی می کردند، ولی اگر آن دشمنی و کینه ی سختی را که آتش آن در سینه هایشان شعله ور بود در نظر بگیریم، دشمنی ای که به سبب آن حتی فرزندان، برادران و خویشاوندان نزدیک خود را از شکنجه های سخت و آزاردهنده معاف نمی کردند. معلوم می شود که رعب و ترس خاصی در کار بوده است که آنان را در مقابل رسول خدا – صلی الله علیه وسلم – درمانده و ناتوان می کرده است. آن حضرت بعد از آغازدعوتعمومی در سخت ترین شرایط به تبلیغ و دعوت آشکار خویش ادامه می داد و هنگام محاصره ی شعب ابی طالب با وجود محصور بودن، همواره از حصار بیرون می آمد و به دعوت و تبلیغ می پرداخت. در سه سال آخر دوران مکی که بسیار سال های سختی بودند، نیز رسول خدا – صلی الله علیه وسلم – نه تنها مردم مکه و کسانی را که به مکه می آمدند، بلکه حتی در همایش های عکاظ، ذی المجاز و مجنه با حجاج قبایل و سرداران آنان آشکارا دیدار می کرد و دعوت اسلام را به آنان عرضه می داشت. پس ناگزیر باید پذیرفت که در شخصیت وی نیروی قدرتمندی نهفته بود که در اثر آن کسی نتوانست او را از انجام وظایف و مسئولیت های رسالت و نبوت بازدارد.

زندگی قبل از نبوت

اکنون ببینیم که زندگی چهل ساله ای که رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  قبل از نبوت در مکه سپری کرده بود، چه آثاری داشته است. این زندگی نه تنها بی آلایش بود، بلکه نمونه ای از بلندترین سیرت و کردار بود. جامعه ای که رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  از کودکی تا میانسالی در آن زندگی کرده بود، جامعه ای که آن حضرت – صلی الله علیه وسلم –  با افراد آن از همه ی ابعاد خویشاوندی، همسایگی، رفت و آمد، دوستی و داد و ستد و روابط گوناگونی داشت. در این جامعه کسی نبود که به صداقت، دیانت، شرافت، خوش اخلاقی، حسن رفتار، مهربانی، بخشندگی و همدردی و دلسوزی آن حضرت – صلی الله علیه وسلم –  معترف نباشد. آن حضرت سرتاسر وجودش خیر بود. هیچ کس نه تنها از وی تجربه ی بدی نداشت، بلکه حتی تصور سر زدن آن را از وی نمی کرد. مردم به آن حضرت – صلی الله علیه وسلم –  چنان اعتمادی داشتند که وی را «امین» می نامیدند. این اعتماد حتی هنگامی که مردم با مطرح کردن دعوت اسلامی دشمن وی شده بودند، نیز پابرجا بود. در این حال نیز هم دوستان و هم دشمنان امانت های خویش را نزد او به ودیعت می نهادند و کسی از جانب وی احساس خطر نمی کرد. رسول خدا – صلی الله علیه وسلم – نیز حتی هنگام بیرون رفتن از قتلگاه با فراهم کردن اسباب بازگرداندن اماناتی که نزد وی گذاشته شده بود، امین کامل و اکمل بودن خویش را قطعاً ثابت کرد.

صداقت رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  در آن جامعه آن قدر مسلم بود که هنگامی که وی دعوت اسلامی را مطرح کردند و مردم قریش با کمال سرسختی آن را تکذیب کردند، نیز مخالفان جرأت نکردند او را دروغگو بگویند، بلکه صرفاً دعوتی را که آن حضرت عرضه می داشت، تکذیب می کردند. در دوران بدترین دشمنی ها و مخالفت ها نیز کسی نتوانست کم ترین ایرادی از سیرت و کردار وی بگیرد. کسانی که نزدیک ترین روابط را با وی داشتند و اگر در وی عیبی وجود می داشت، از آنان هرگز مخفی نمی ماند، آنان بیش از همه وابسته ی وی و تحت تأثیر فضایل اخلاقی او بودند.

حضرت خدیجه رضی الله عنها به خواستگاری سرداران بزرگ قریش پاسخ منفی داده بود. ولی برای ازدواج با وی خودش پیشقدم شده بود؛ چرا که شیفته ی ارزش های اخلاقی او شده بود. پانزده سال زندگی مشترک برای این که زن به خوبی و بدی شوهرش آگاه شود، کاملاً کافی است، به ویژه زمانی که زن از لحاظ سن از شوهرش بزرگ تر باشد، عاقل و فرزانه هم باشد و شوهر با مال و ثروت او بازرگانی و تجارت کند. ولی در باب رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  آنچه حضرت خدیجه رضی الله عنها در این مشاهدات و تجربیات بسیار نزدیک و طولانی خویش کسب کرد این بود که او آن حضرت – صلی الله علیه وسلم –  را نه تنها انسانی بلند پایه بلکه چنان انسان بلند مرتبه ای یافت که در پذیرش او به عنوان فرستاده ی خداوند و ایمان آوردن به او حتی لحظه ای تأمل و درنگ نکرد.

ارتباط زید بن حارثه با رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  در حال بردگی آغاز شده بود. اصولاً رابطه ی خوب میان ارباب و برده امر نادری است، تا چه برسد به این که برده به اربابش محبت داشته باشد؛ چرا که او کاملاً بی اختیار است و ارباب حق دارد از او به هر نحوی که خواسته باشد کار بگیرد، هر چند که آن کار برای او بسیار دشوار و بر طبع و میل او گران باشد. افزون بر این برده و خدمتکار فرصت دیدن همه ی جنبه های خوب زندگی اربابش را می یابد و به عنوان خادم بی اختیار حتی جنبه های منفی زندگی ارباب و مختار مطلقش بیشتر در معرض دید او قرار می گیرند.

ولی پیامبر خدا – صلی الله علیه وسلم –  اربابی بود که برده و خدمتکارش عاشقش شده بود. حتی هنگامی که پدر و عمویش برای آزاد کردن او از این زندگی بردگی به سراغش آمدند، او باقی ماندن در زندگی بردگی را بر آزادی و رفتن به نزد خانواده اش ترجیح داد.

این برده که بعداً حضرت – صلی الله علیه وسلم –  او را آزاد کرده و به فرزندی پذیرفته بود، در طول پانزده سال زندگی در کنار رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  چنان تحت تأثیر اخلاق بزرگ منشانه ی او قرار گرفته بود که هنگامی که از سرفراز شدن آن حضرت – صلی الله علیه وسلم –  به مقام نبوت مطلع شد، همچون حضرت خدیجه (رضی الله عنها) در ایمان آوردن به او لحظه ای درنگ نکرد. او کودکی کم فهم نبود، بلکه جوانی سی ساله بود و آن هم جوانی آن چنان رشید و آگاه که در سال هشتم هجری به عنوان فرمانده سپاهی گسیل شده بود که کسانی چون جعفربن ابی طالب – رضی الله عنه –  و حضرت خالد – رضی الله عنه –  در آن زیردست او بودند. لذا نباید تصور کرد که شاید او یک خادم فاقد فهم و شعور بوده باشد که از اهمیت نبوت و رسالت آگاهی نداشته باشد و صرفاً تحت تأثیر شخصیت مخدوم خود قرار گرفته و بدون درک و شعور ایمان آورده باشد، بلکه او در حقیقت در طول پانزده سال تجربه ی زندگی در کنار رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  آن حضرت را چنان انسان بلند مرتبه ای یافته بود که در «پیامبر» بودن او ذره ای شک به او دست نداد و چند سال پیش از این، او فضیلت اخلاقی محمد – صلی الله علیه وسلم –  را دلیل ماندن خویش در کنار او و نرفتن با پدر و عمویش ذکر کرده بود.

ماجرای حضرت ابوبکر – رضی الله عنه –  نیز تقریباً چنین بود. او به مدت بیست سال نه تنها همنشین پیامبر – صلی الله علیه وسلم –  بلکه دوست بسیار صمیمی وی بود.

قضیه ی حضرت علی – رضی الله عنه –  که در خانه حضرت – صلی الله علیه وسلم –  بزرگ شده بود، قضیه ی ورقه بن نوفل که از همان کودکی زندگی او را دیده و شناخته بود و به عنوان خویشاوند نزدیک خدیجه (رضی الله عنها) زندگی وی را بیشتر تجربه و دیده بود، قضیه ی عثمان بن عفان – رضی الله عنه –  که پسر عمه ی آن حضرت – صلی الله علیه وسلم –  بود، قضیه ی حضرت زبیر – رضی الله عنه –  که هم پسر عمه ی رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  و هم برادر زاده ی حضرت خدیجه بود، قضیه ی ابوسلمه – رضی الله عنه –  که هم برادر رضاعی آن حضرت – صلی الله علیه وسلم –  و هم پسر عمه ی او بود. قضیه ی جعفربن ابی طالب که پسر عمویش بود و قضایای عبدالرحمن بن عوف – رضی الله عنه –  و سعد بن ابی وقاص – رضی الله عنه –  که خویشاوندان مادر گرامی رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  بودند نیز تقریباً مشابه با قضیه ی فوق بود. از اینان کسی نبود که سیرت و کردار رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  را از هر جنبه ای از نزدیک ندیده باشد و شگفت که اینان بودند که قبل از همه نبوت رسول خدا – صلی الله علیه وسلم –  را پذیرفتند.

———————————-

‏منبع: نوگرا (با اندکی تصرف)

نظر بدهید

آدرس ایمیل تان نمایش داده نخواهد شد.

Show Buttons
Hide Buttons