Home / تاریخ و شخصیت‎ها / اصحاب پیامبر / بُتی که باعث اسلام آوردن عمرو بن جموح شد!

بُتی که باعث اسلام آوردن عمرو بن جموح شد!

هنگامی که پیامبر صلی الله علیه وسلم در مکه مبعوث شدند و مصعب بن عمیر – رضی الله – را برای دعوت و تعلیم به سوی اهل مدینه فرستادند، سه پسر عمرو بن جموح به همراه مادرشان اسلام آوردند بی آنکه او (عمرو) مطلع شود. لذا به ملاقات پدرشان رفته و پیام آن داعی (مصعب بن عمیر) را رساندند و قرآن مجید را برای او تلاوت نموده و گفتند: پدر، بقیه مردم این داعی را پیروی نمودند، تو را چه شده که دعوت او را نمی پذیری؟

 عمرو گفت: این کار را نخواهم کرد تا زمانی که با مناف (اسم بتی است، زیرا هر یک از سران قوم در منزل خود بتی داشتند) مشوره کنم!!

عمرو بن جموح رضى الله عنه به طرف مناف رفت. آن ها معمولا وقتی می خواستند با او حرف بزنند پیر زنی را پشتش می نشاندند و گمان می كردند آنچه را كه پیر زن بر زبان می آورد بت به او الهام می كند. عمرو بن جموح با قد درازش جلوی بت قرار گرفت و بر پای سالمش تكیه داد زیرا پای دیگرش زیاد كج بود. بهترین ثناها را نثار او كرد و گفت ای مناف! بدون شک كه این داعی كه به همراه گروهی از مكه آمده جز با تو با کسی دیگر ناسازگاری ندارد، او آمده است تا ما را از عبادت تو باز دارد. و من با وجود آنكه سخنان زیبایش را شنیدم نخواستم با او بیعت كنم تا زمانی كه با تو مشورت نكنم. نظر شما چیست؟
مناف چیزی به او نگفت.
عمرو بن جموح گفت: شاید ناراحت شده ای؛ من بعد از این كاری كه تو را ناراحت كند انجام نمی دهم. اشكالی ندارد چند روز تو را به حال خود می گذارم تا خشمت فرو نشیند.
پسران عمرو بن جموح از میزان علاقه ‎ی پدر به مناف آگاه بودند و می دانستند كه چگونه با گذشت زمان او جزیی از مناف شده است. ولی كم كم متوجه شدند كه از منزلت مناف در قلب پدر كاسته می شود لذا آن ها لازم دانستند كه به طریقی مناف را از نگاه پدر بیندازند و تنها در این صورت است كه او به طرف اسلام و ایمان خواهد آمد.
پسران عمرو با دوستشان معاذ، شب هنگام آمدند و مناف را از جایش بلند كرده و داخل چاله ای كه جای آشغال ریختن قبیله بنوسلمه بود، انداختند و بدون اینكه كسی با خبر شود به خانه هایشان بازگشتند. صبح، عمرو به آرامی به طرف بتش رفت تا به او سلام دهد اما از بت خبری نبود. فریاد بر آورد: وای بر شما! چه كسی دیشب به خدای من تجاوز كرده است؟
كسی به او جواب نداد.

داخل و خارج خانه را گشت در حالی كه عصبانی بود و تهدید می كرد تا آنكه آن را در چاله پیدا كرد كه واژگون انداخته شده بود. آن را تمیز كرد و مواد خوشبو زد و دوباره سر جایش گذاشت و گفت: به خدا اگر می دانستم چه كسی با تو این كار را كرده رسوایش می كردم. شب دوم دوباره جوانان بر سر مناف ریختند و همان بلای شب گذشته را بر سرش آوردند.
هنگام صبح پیرمرد دوباره به دنبال مناف رفت و پس از جستجوی زیاد دوباره آن را در چاله، آغشته با كثافت یافت، آن را برداشت پاک و صاف كرد و عطر زد و سر جایش گذاشت.
جوانان هر روز این عمل را تكرار می كردند. وقتی عمرو به تنگ آمد به خوابگاهش رفت و شمشیرش را آورد به گردن بت آویزان كرد و گفت: ای مناف! به خدا من نمی دانم چه كسی با تو این كار را می كند ولی تو او را می بینی اگر كاری از دستت بر می آید از خودت مواظبت كن این هم شمشیر، بعد رفت و خوابید …
همین كه پسران مطمئن شدند كه پدر غرق در خواب شده سراسیمه به طرف بت آمدند؛ شمشیر را از گردن بت برداشتند و بت را در خارج از منزل با سگی مرده بستند و هر دو را در چاه بنی سلمه، در محل كثافت ها انداختند.
پیرمرد بیدار شد، از بت خبری نبود به جستجوی آن پرداخت، سرانجام دید كه همراه سگی بسته شده و در چاه سرنگون افتاده است؛ شمشیر هم همراهش نیست. این بار آن را بیرون نیاورد و به حال خود گذاشت و این شعر را بر زبان آورد:
والله لو كنت إلهاً لم تكن … أنت وكلب وسط بئر فی قرن

«به خدا تو اگر اله می بودی، هرگز به همراه سگی در وسط چاه نمی افتادی»
سپس عمرو، بی درنگ اسلام آورد.
عمرو رضى الله عنه آن چنان شیرینی اسلام را چشید كه همیشه برای آن لحظاتی كه در شرک گذرانده بود، انگشت حسرت به دندان می گزید، او با تمام قوا، با جسم و روحش به دین جدید روی آورد و خود و مال و فرزندانش را در راه اطاعت رسول صلى الله علیه وآله وسلم در آورد.
دیری نگذشت كه جنگ احد شروع شد، عمرو بن جموح سه پسرش را دید كه خود را برای مقابله با دشمنان اسلام آماده می كنند، آن ها مانند شیر به این طرف و آن طرف می رفتند و قلب هایشان از شوق رسیدن به شهادت و رضای الله می تپید. دیدن این منظره او را بر سر غیرت آورد و تصمیم گرفت با آن ها به جهاد برود اما پسرانش با تصمیم او مخالفت كردند.
او پیرمرد مسنی بود و با این حال پایش خیلی می لنگید و خداوند او را از جملهء معذورین قرار داده بود. آن ها گفتند: ای پدر! خداوند تو را معذور قرار داده است، چرا خودت را در انجام كاری كه خداوند تو را از آن معاف كرده است به زحمت می اندازی؟
پیرمرد خشمگین شد و پیش رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم رفت و از آن ها شكایت كرد: ای رسول الله! پسرانم می خواهند مرا از این كار خیر باز دارند به این دلیل كه من لنگ هستم به خدا من می خواهم با همین پای لنگ در جنت قدم بزنم.
پیامبر به پسرانش فرمود: او را بگذارید شاید خداوند به او شهادت نصیب كند.
پسران به اطاعت از رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم او را گذاشتند و چیزی نگفتند.
همین كه وقت حركت لشكر فرا رسید عمرو از زنش خداحافظی كرد اما چنان كه گویا دوباره بر نمی گردد،
سپس رو به قبله دست ها را برای دعا به طرف آسمان بلند كرد: بار الها! شهادت را نصیب من بگردان و مرا ناكام به اهلم بر مگردان. بعد از آن به راه افتاد در حالی كه سه پسرش و جمع كثیری از بنوسلمه در اطراف او بودند. وقتی جنگ شدت گرفت و مردم از كنار رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم متفرق شدند عمرو در صف مقدم بود و با پای سالمش می پرید و می گفت:
من مشتاق جنتم، من مشتاق جنتم، یکی از  پسرانش پشت سر او بود. پدر و پسر هر دو پیوسته از رسول اكرم صلى الله علیه وآله وسلم دفاع می كردند تا اینكه هر دو در میدان مبارزه یكی پس از دیگری بر زمین افتادند و شهید شدند.

جنگ تمام شد و رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم به جمع آوری شهدا پرداختند تا آن ها را به خاك بسپارند در همین اثناء به اصحاب خود گفت:
آن ها را با همین خون و جراحاتی كه دارند در قبر بگذارید. من بر آن ها گواه خواهم بود و بعد ادامه داد:
هیچ مسلمانی در راه خدا زخمی نمی شود مگر اینكه در روز قیامت در حالی محشور می شود كه خون از بدنش می چكد و رنگ آن مانند زعفران و بویش مانند مشك معطر خواهد بود. دوباره اضافه كرد عمرو بن جموح را با عبدالله بن عمرو دفن كنید چون آن دو در دنیا دوست صمیمی و كنار هم بودند.
خداوند از عمرو بن جموح و همراهانش و سایر شهدای احد راضی باد و قبر آن ها را روشن بگرداند.

***********************************************************

تصاویری از زندگی صحابه

مؤلف:عبدالرحمن رأفت باشا

مترجم: نصیراحمد سید زاده

نظر بدهید

آدرس ایمیل تان نمایش داده نخواهد شد.

Show Buttons
Hide Buttons