Home / سیرت پیامبر / گزیده ای از فضايل و سيره فردى رسول خدا

گزیده ای از فضايل و سيره فردى رسول خدا

احترام بزرگان

جريربن عبدالله رضی الله عنه گويد: چون رسول خدا مبعوث گرديد، من به حضورش آمدم تا با او بيعت كنم، فرمود: ای جرير به چه منظورى پيش من آمده ‏اى، گفتم: يا رسول الله (صلی الله علیه و سلم) آمده ‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمين پهن كرد. بعد به ياران خود فرمود: چون كسى كه در ميان قوم خويش محترم است پيش شما آيد احترامش كنيد: «اذا اتا كم كريم قوم فاكرموه»

نهى از بدگويى‏
ابن مسعود رضی الله عنه گويد: رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) فرمود: كسى در پيش من از اصحابم بدگوئى نكند، مى‏ خواهم وقتى كه پيش شما مى‏ آيم قلبم نسبت بشما آرام و بى دغدغه باشد: «قال رسول الله (صلی الله علیه و سلم): «لا يبلغني أحد عن إخواني شيئاً فإني أحب أن أخرج إليهم وأنا سليم الصدر».

صبر و مقاومت
آنگاه كه پسرش ابراهيم در حال جان دادن بود چنين فرمود: چشم اشك مى ‏ريزد، قلب مى‏ سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى‏گوئيم و اى ابراهيم ما در فراق تو محزونيم : «أن النبي صلى الله عليه وسلم لما مات ابنه إبراهيم دمعت عيناه، فقال: تدمع العين، ويحزن القلب، ولا نقول إلا ما يرضي الرب، وإنا بك يا إبراهيم لمحزونون».

پناه بردن به خدا
روزى به مردى از بنى فهد گذر كرد كه غلامش را مى ‏زد بنده در زير شكنجه می ‏گفت: اعوذ بالله، مولايش از او دست بر نمى‏ داشت چون حضرت را ديد گفت: «اعوذ بمحمد» (صلی الله علیه و سلم) به محمد (صلی الله علیه و سلم) پنام مى‏ برم، مولايش از زدن او دست كشيد.
حضرت فرمود: به خدا پناه مى‏ برد دست بر نمى ‏دارى ولى به محمد پناه مى ‏برد دست بر مى ‏دارى؟!! خدا از محمد سزاوارتر است كه پناه آورنده‏ اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد كردم: «هو حر لوجه الله» فرمود: به خدائى كه مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنين نمى‏ كردى، چهره ‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه مى‏ شد.

مزاح‏
آن حضرت پير زنى از قبيله اشجع را ديد فرمود: پير زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گريه كرد، بلال بن رياح گفت: چرا گريه مى‏ كنى؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پير زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: يا رسول الله شما چنين فرموده‏ ايد؟
فرمود: آرى، سياهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گريه كرد، عباس عمومى حضرت آن دو را ديد، سبب گريه‏ شان را پرسيد، گفتند: رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) چنين فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جريان را پرسيد، فرمود: آرى حتى پيرمردان هم به بهشت نمى ‏روند، عباس نيز مانند آن دو شروع به ناله و شيون نمود.
آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبيد، قلوبشان آرام كرد و فرمود: خداوند پير زنان و پيرمردان و سياهان را در بهترين شكل و قيافه زنده مى‏ كند، همه در حالى كه جوان و نورانى‏ اند داخل بهشت مى‏ شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُكَحّلوُنَ»

عبادت و مناجات شب‏
رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) شبى در منزل یکی از امهات المومنین بود، او در اثناى شب بيدار شد، آن حضرت را در بستر نيافت، فكر كرد كه به منزل یکی از ازواج مطهرات رفته است. لذا به جستجوى آن حضرت برخاست، حضرت را در گوشه‏ اى از منزل يافت كه ايستاده و دست به آسمان برداشته و گريه مى ‏كرد و مى‏ گفت :
خدايا نعمتهاى خوبى كه بمن داده ‏اى از من مگير. و مرا بخودم ولو بقدر چشم بهم زدن وامگذار. خدايا هيچ وقت مرا بشماتت دشمن و آدم بدخواه مبتلا مكن. خدايا هيچ وقت مرا به آن بدبختى كه از آن نجاتم داده‏ اى بر مگردان .
«اللهم لا تنزع عنى صالح ما اعطيتنى ابداً، ولا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابداً، اللهم لا تشمت بى عدواً ولا حاسداً ابدا اللهم لا تردنى فى سوء استنقذتنى منه ابداً»

قاطعيت درمبارزه با گناه
رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در سال دهم هجرت با مسلمانان به جنگ تبوك رفت، سه نفر از مسلمانان به نامهاى كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، روى غفلت و اشتباه از آن حضرت تخلف كردند، رسول خدا بعد از برگشتن دستور فرمود: كسى با آنها سخن نگويد، زمين و زمان بر آنها تنگ شد، حدود 50 روز گريسته و به درگاه خدا ناله كردند تا آيه:
«و على الثلاثة الذين خلّفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنّوا ان الا ملجأ من الله الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم»26.

نازل گرديد، توبه ‏شان قبول شد و جريان خاتمه يافت.
عبدالله پسر كعب بن مالك از پدرش نقل كرده كه مى‏ گفت: در هيچ جنگى كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در آن شركت داشت تخلف نكردم، مگر در جنگ تبوك.من در جنگ «بدر» هم نبودم ولى كسى براى نبودن در آن مورد عتاب واقع نشد، من در بيعت عقبه شركت كردم و با رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) با اسلام پيمان بستيم كه در نظر من از «بدر» مهم‏تر بود.
در جنگ تبوك از همه وقت قوى‏ تر بودم، شركت در جنگ براى من از هر وقت آسانتر بود، به خدا قسم پيش از آن براى من دو مركب نبود، ولى در آن، دو مركب داشتم، رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) خودش در آن جنگ شركت كرد، در يك گرماى بسيار شديد، سفر دورى را در پيش گرفت، با دشمن بيشترى روبرو بود.

آن حضرت در جنگها مقصد خود را روشن نمى‏ كرد ولى در اين جنگ از اول مقصدش را بيان فرمود، رسول خدا و مسلمانان آماده سفر مى‏ شدند، من هم مى‏ خواستم آماده شوم ولى آماده نمى ‏شدم، پيش خود مى ‏گفتم: مانعى نيست من قادرم به فوريت آماده شوم.
بالاخره آن حضرت با مسلمانان از مدينه حركت كردند، گفتم عيبى ندارد من هم آماده مى‏ شوم، و بعداً به آنها مى ‏رسم، اما كارى نكردم تا آنها از مدينه بسيار فاصله گرفتند، خواستم حركت كنم و به آنها برسم اما موفق نشدم.
گاهى در شهر حركت مى ‏كردم، بعضى از منافقان را مى‏ديدم كه در مدينه مانده بودند از اين جهت بسيار غمگين مى ‏شدم زيرا مى ‏ديدم فقط منافقان و صاحبان عذر در شهر مانده‏ اند.

رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) تا رسيدن به تبوك در مورد من سؤالى نكرده بود ولى در تبوك فرموده بود: كعب بن مالك چه شد؟! مردى از بنى سلمه جواب داده بود: لباس فاخر و تكبر او را از آمدن بازداشت، معاذبن جبل به آن مرد گفته بود: بد گفتى و سپس گفته بود: يا رسول الله (صلی الله علیه و سلم) ما از كعب جز خوبى ندانسته ايم، رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) ديگر سخنى نگفته بود.
روزى خبر رسيد كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) از تبوك برگشته و نزديك است به مدينه برسد اين سخن سبب اندوه من شد، فكر كردم دروغ بگويم و عذر جعل كنم، زيرا از خشمش در امان نخواهم بود، با كسان خويش در اين رابطه مشورت كردم، گفتند: بزودى حضرت داخل مدينه خواهد شد، افكار باطل از مغز من رفت، صلاح را در آن ديدم كه راست بگويم هر چه باداباد.

تا رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) وارد مدينه شدند، عادتش آن بود كه وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مى‏شد. دو ركعت نماز مى‏ خواند و آنگاه براى پذيرائى مردم مى‏ نشست چون چنين كرد، آنها كه در جنگ حاضر نشده بودند آمدند و عذر مى ‏آوردند كه نتوانستيم در جنگ شركت كنيم و قسم مى‏ خوردند، آنها حدود هشتاد نفر بودند، آن حضرت عذر ظاهرى آنها را قبول كرد و فرمود: از باطنتان خدا آگاه است و براى آنها از خدا مغفرت خواست.

در آن هنگام من پيش رفتم و سلام كردم، حضرت تبسمى توأم با غضب كرد، فرمود: جلو بيا، رفتم تا در كنار وى نشستم، فرمود: چرا تخلف كردى مگر مركبت را نخريده بودى؟! گفتم: بلى به خدا قسم اگر پيش ديگرى از اهل دنيا مى ‏نشستم خوش داشتم كه با عذر تراشى از غضب او در امان باشم، ليكن مى‏ دانم اگر امروز دروغى بگويم كه از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگين كند، ولى اگر راست بگويم اميدوارم خدا از گناه من بگذرد. به خدا قسم هيچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شركت درجنگ بر من آسانتر بود.
حضرت فرمود: اين كه گفتى راست است ولى برخيز و برو تا ببينم خدا درباره تو چه حكم خواهد كرد.

از محضر آن حضرت بيرون آمدم، مردانى از بنى سلمه در پى من آمده، گفتند: به خدا نمى‏دانيم كه پيش از اين تقصيرى كرده باشى؟ چه مانعى داشت مانند ديگران عذر مى ‏آوردى، استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مى‏ شد؟ به قدرى ملامتم كردند كه خواستم پيش آن حضرت برگشته و گفته ‏هايم را تكذيب نمايم.
به آنها گفتم: آيا با كس ديگرى نيز مانند من رفتار كرد؟ گفتند: آرى، دو نفر نيز مانند تو اقرار كردند به آن دو نيز مانند تو گفته شد. گفتم: آن دو كيستند؟ گفتند: مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، گفتم: عجبا!! دو مرد نيكوكار كه در جنگ «بدر» شركت كرده و مسلمان نمونه ‏اند؟! چون اين را شنيدم ديگر پيش آن حضرت برنگشتم (ملعوم شد كه پاكان حساب ديگرى خواهند داشت).

رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى فرمود، مردم از ما دورى كردند، و نسبت بما عوض شدند، از اين جهت زمين بر ما تنگ گرديد فكر مى ‏كردم مدينه همان مدينه سابق نيست، پنجاه شب كار چنين بود، اما آن دو نفر در خانه نشسته، مرتب گريه و ناله مى‏ كردند، ولى من از آنها جوانتر بودم، از منزل خارج مى ‏شدم، به نماز جماعت مى‏رفتم، در بارزار حركت مى‏كردم ولى كسى با من سخن نمى‏ گفت.
من محضر رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) مى‏آمدم، سلام مى‏ كردم، به خودم مى ‏گفتم: آيا زبانش را حركت داد و به سلامم جواب گفت يا نه؟ نزديك آن حضرت مى نشستم و او را زير نظر مى‏ گرفتم، چون به نمازمى ايستادم بمن نگاه مى ‏كرد، چون به او نگاه مى‏ كردم فورى از من روى بر مى‏ گردانيد.

طول مدت مرا به تنگ آورد، روزى به باغ عموزاده‏ ام ابوقتاده رفتم، او از همه پيش من محبوبتر بود، از ديوار باغ بالا رفتم باو سلام كردم، جواب نداد، گفتم: اى اباقتاده تو را به خدا قسم مى‏ دهم آيا مى‏ دانى كه من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او جواب نگفت.
سه دفعه سؤال را تكرار كردم در سومى گفت: خدا و رسولش بهتر مى ‏دانند. اشك در چشمانم حلقه زد، برگشتم و از ديوار بيرون رفتم.
روزى دربازار مدينه بودم، مردى از اهل شام كه براى تجارت آمده بود، ندا مى‏ كرد كعب بن مالك را بمن نشان دهيد اهل بازار بمن اشاره كردند، او پيش من آمد و نامه ‏اى به من داد، نامه از پادشاه غسّان بود، نوشته بود: به من خبر رسيد كه رفيق تو از تو قهر كرده است ،خدا تو را درخانه ذلت قرار نمى ‏دهد، پيش ما بيا تا با تو خوبى كنيم .
گفتم: اين هم يك نوع امتحان است، از اسلام برهم و به دامن كفر پناه برم، لذا نامه را در آتش سوزاندم.

چهل روز بود ه در تب و تاب مى ‏سوختم نماينده رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) پيش من آمد كه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) مى ‏فرمايند از زن خود دورى كن. گفتم: او را طلاق بدهم؟ گفت: نه فقط با او نزديكى نكن، به دو نفر رفيق مبغوض من نيز چنين دستور داد.
من به زنم گفتم: برو پيش پدر و مادرت و در نزد آنها باش تا خدا چه حكمى كند، زن هلال بن اميه پيش رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) آمد كه يا رسول الله او پيرمردى است ،خدمتكارى ندارد، آيا اجازه مى‏ دهى به او خدمت كنم؟ فرمود: مانعى ندارد ولى به تو نزديك نشود، زن گفت: به خدا او چنين حالى ندارد، از اول پيشامد، كارش گريه كردن است .
بعضى از خانواده‏ ام به من گفتند: تو هم از حضرت اجازه بگير تا زنت تو را خدمت كند، گفتم: به خدا اجازه نخواهم خواست، نمى ‏دانم چه جوابى خواهد داد، من كه جوان هستم. ده شب اين جريان ادامه داشت تا مدت تحريم به پنجاه روز رسيد.

صبح روز پنجاهم نماز صبح را خواندم و در پشت بام بودم، در همان حال كه نشسته و خدا را ذكر مى‏ كردم، زمين و وجودم بر من تنگ شده بود، شنيدم كه مردى با صداى بلند در بالاى كوه «سلع» فرياد مى‏كشيد: اى كعب بن مالك مژده ‏ات باد. از شنيدن اين صدا به سجده افتاده و دانستم كه خبر خوشی رسیده است.
رسول خدا اعلام كرده بود كه خدا به ما عنايت فرموده و توبه ما را قبول كرده است، مردم به بشارت من و دو رفيقم آمدند، اسب سوارى اين خبر را به من آورد، لباس خويش را بر او پوشاندم، خود دو لباس عاريه پوشيده، به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) آمدم، مردم فوج فوج پيش من مى‏ آمدند، قبول شدن توبه ‏ام را تبريك مى‏ گفتند.

داخل مسجد شدم، حضرت در آنجا نشسته، مردم اطرافش را گرفته بودند، طلحة بن عبيدالله برخاست و با من دست داد و تبريكم گفت، من بر رسول خدا سلام كردم، آن حضرت كه شادى در قيافه‏ اش آشكار بود فرمود: بشارت باد تو را به روزى كه از وقت بدنيا آمدن بهتر از آنرا نديده ‏اى «أَبْشِر بخَيرِ يومٍ مرّ عليك منذ ولدتْك اُمّك».
گفتم: آيا اين بشارت از جانب خداست يا از جانب شما؟ فرمود: نه بلكه از جانب خداست، رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) چون شاد مى ‏شد صورتش مانند قرص قمر مى ‏درخشيد و ما اين حال را از آن حضرت مى ‏دانستيم.

آنگاه گفتم يا رسول الله همه ثروتم را در راه خدا و رسول مى ‏دهم فرمود قسمتى را براى خودت نگاه‏دار كه بهتر است، گفتم: فقط سهمى كه در خيبر دارم براى خود نگاه مى ‏دارم، بعد گفتم يا رسول الله خدا بوسيله راستگوىی و توبه‏ ام مرا نجات داد. همانا تا زمانیکه هستم دروغ نخواهم گفت.
خدا در اين رابطه آيه «لقد تاب الله على النبى و المهاجرين… و على الثلاثة الذين خلفوا… و كونوا مع الصادقين» (توبه 117 – 119 را نازل فرمود.
اين جريان در صحيح بخارى جزء ششم باب اول نقل شده، ما از آنجا ترجمه كرديم، و در صحيح مسلم ج 2 ص 500 -505 باب حديث توبه كعب بن مالك و در مسند احمد ج 3 ص 457 نيز منقول است.

نظر بدهید

آدرس ایمیل تان نمایش داده نخواهد شد.

Show Buttons
Hide Buttons